تکســــــوار جــاده بــــی انتهــــــای عشــــــق

  فریاد

فریادم را در حنجره پنهان می کنم برای روز مبادا روزی که صدا را در بازار سیاه

 

می فروشند آن گاه من سکوت را می شکنم وبه فریادم چوب حراج می زنم ...   

 

 

نگاه 

 

دلم برای گذشته هایم تنگ شده چه بنویسم      

بنویسم از بی وفایی دل تو این دل مرد...

بنویسم از بی آبی این دل مرد....

بنویسم  که طلوع را ندیده این دل مرد...

بنویسم خواست به ساحل برسد ولی...

چه بگویم

چه بگویم از این غافله دل

چه بگویم از این رسوایی دل

چه بگویم از بی وفایی دل     

چه بگویم و چه بنویسم

بنویسم که از آتش عشق تو سر به بیابان زده

 

چه بگویم  که از خودخواهی دل تو این دل فریب و رسوا شده

بگویم که فریب خورد دل من

 

هراس  

 شب

باز شب است و باز دل گرفته بهر خویش

دل هوای تو کرده

و هوای یار

هوای عشق   

بر بالین شبهای تار و سیه دل بی نوایی می تپد

به آن ستاره

به آن شب مهتابی   

به کدامین دیاری

به کدامین ستاره

به کدامین عشق

 

آن سفر كرده كه صد قافله دل همراه اوست هركجا هست خدايا به سلامت 

دارش     

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥ساعت۱:٢٢ ‎ق.ظتوسط شراره | نظرات ()