تکســــــوار جــاده بــــی انتهــــــای عشــــــق

در کوچه پس کوچه های بی کسی ، سرگردان پرسه می زدم که صدایی شنیدم . صدایی که عاشقانه ترین بود ، صدایی ناب که در ذره ذره وجودم نفوذ کرد . یک نفر مرا از بام آسمان می خواند سجاده ای پیش رویم گشوده شد ومن در پیشگاه الهی یک مشت عشق نوشیدم . کبوتر دلم پر کشید و من بر بام آسمان نشستم ، من پناه بی کسی هایم را یافتم.

دلم خیلی هوای زیارت روکرده یا امام رضا حاجت 3 سالم رو قبول کن بیام پا بوست نذرم رو ادا کنم.

روزگاری شبها را به یاد خیس باران صبح می کردم

و حالا هر شب کابوس باران را می بینم

چند وقتی است در انتهای شادی می گریم

و در نهایت غم ........می خندم

دنیای من وارونه است

وارونگی هم عالمی دارد

                 

            

همیشـه و در همه جـــا

با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنان که جسم را از روح !

وزمین را از آسمان

و درخت را از آفتاب .

تو دلیل حیات من بوده و هستی ،

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام ،

علت بودن من ، تو هستی .

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است ؛

(( همیشه با تو  ))

 

+نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت۱٠:۱٩ ‎ب.ظتوسط شراره | نظرات ()